آشتی به قلم سعیده براز
پارت بیست و چهارم :
ویار مسخره اش هنوز همراهش بود .خودش می دانست چه کاری باعث می شود ویارش بهتر شود
ولی وقتش نبود باید هیمن از خانه می رفت تا خیالش راحت میشد.
هیمن صبح بدون سر و صدا از خانه خارج شد ،دوست نداشت آشتی را صبح از خواب بیدار کند ولی
هیمن که نزدیک ماشینش شد فهمید که گوشیش را فراموش کرده ،باز هم آرام و بی صدا وارد خانه
شد .گوشی را برداشت و خواست بیرون برود که با شنیدن صداهایی به س
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
سعیده
0آخی چه قشنگ😍
۱ سال پیشنورا
0خیلی قلم خوبی دارین:)و همچنین سناریوی بسیار عالی
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون نورا
۱ سال پیشعالی
0عالی عالی عالی عالی
۱ سال پیشناشناس
0عالی وخوشگل
۱ سال پیش............
0..............
۱ سال پیشزهرا
1تا اینجا عالی بود
۱ سال پیشعاطی
0امیدوارم فهمیدنت همیشگی باشه آشتی خانوم🙃
۱ سال پیشآسمان
1پدر هیمن دراومد تا بهت بفهمونه 🥲
۱ سال پیشام البنین
0خوب هیمن جان زودتر بگو دوستش داری خودتو و ما رو راحت کن دیگه ،آشتی چرا مطلب رو نمی گیره
۱ سال پیشطنین
0ای بابا یکی دیگ قند ت دلش اب میشه من چرا دارم گریه میکنم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
سارا
0داستانت خیلی زیباست